رائح

ردیف زمستانی

نمی توانستیم جلویش را بگیرم و تمام شهر را و تمام آینه ها را پر کردیم از با هم بودن مان... حسی بود که انگار خیابانها ما را طلب میکنند و ما هم مشتاق بودیم... حسی که تبدیل به عادت شد.. یک عادت بزرگ از خیابان ولیعصر بگیر که یک سرش به کهف الشهدا میخورد و سر دیگرش به لباس عروس فروشی های جمهوری... از آینه های کافه ها حساب کن تا آینه کاری های حرم که پر بود از هزار آرزو... همه آینه ها را و خیابان های شهر را پر کردیم از امضای قدم ها و لبخندها... خسته گی این سالها وقتی به در می رود که تو مثل دیروز آهنگ رفتن کنی و من تمام شهر و آینه ها را شاهد گرفتم که حق تو نیست بگذاری مان و بروی.. من و این همه شاهد را حق نداری بگذاری و بروی... 

تنگ هم نشستن های تو تاکسی، سرمای پاییزی، پیام های بی تاب گوشی، پیدا کردن دکه هایی که چای دارند، حرف ها، قدم زدن ها، ساختارهایی که هر روز نقشه انهدامش را می کشیدیم، غصه هایی که مجاب مان میکرد گوشه ای کز کنیم، خنده هایی که با سرما هم دست میشدند تا لرز به جانمان بیندازند، بخار دهان، دستهای توی هم گره شده، شال گردن، ساق دست کاموایی تو، سرمای خشک و بی رحمت تهران، سالن دعای ندبه، غرق شدن توی مزار شهدا، جگرکی و فرنی های منیریه... چه قدر این همه زمستون ردیف کنم تا خاطرات تو از ذهن من برود... خب بیا و تو نرو... سوز همه سرماها را به صورت میخرم، بمان کمی دیگر توی خیابان حرف بزنیم... بهار میاد میمونه به دلمون...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

از..

از آنها
آنها اگر واقعا تو را می‌خواستند
نامه نمی‌نوشتند که بیا
می‌آمدند...

 

 

از کاروان
شهر غریب که رفته بودیم
نامحرمان هم که دوره‌مان کرده بودند
پشت‌مان یخ می‌کرد، اگر تازیانه نبود...

 

 

از کاروان - دو
گاهی از ناله
گاهی از ناقه
چه فرقی میکند؟!
پاییز، فصل افتادن برگ‌های خسته است...

 

 

 

از آنها - دو
آدمهای چرتکه ای، دائما میشمارند
دیروز امضاهای زیر نامه را
امروز سرهای روی نیزه را...

 

 

 

از تو
سر از او جدا شد
قرآن اما نه!

 

 

از ما
تعارف که نداریم
تا وقتی به حسین نامه ننوشته‌ایم
از کوفی‌ها یک قدم عقب‌تریم...

 

 

 

بنا به دلایلی که فقط به خود بلاگفا ربط داره، مجبور شدم به سختی بخشی از پست‌های از دست رفته رائح را که مرتبط با ایام محرم بود، پیدا کرده و دوباره باز نشر بدهم... از تکرار عذرخواهم... 

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ضرب الغزل؛ پنج

 

 

مادر مظلومم

چند روزی ست با خود میگویم

شاید اگر بابا، یک هیزم تر به آنها فروخته بود، در شعله‌ور نمیشد...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ضرب الغزل؛ چهار

 

 

 

خدا رو شکر

 

در که روی تو افتاد،

 

رودربایسی نکردند...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ضرب الغزل؛ سه

 

 

توی کوچه

آمدی لب تر کنی

لب پَر شدی...

 

 

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ضرب الغزل؛ دو

 

 

داستان محسن تو را

به در گفتم

دیوار بشنود...

 

 

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ضرب الغزل؛ یک

 

 

این روزها فهمیده ام

 

ماه پشت ابر نمی ماند

 

پشت در اما چرا

 

 

 

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

صد سال به سال ها

 

هر سال
زمستان که رو به اتمام می رود
تازه شروع میکنیم به رویا بافتن...

 

انگار هر قدر سرمای زمستان
تن انسان را میلرزاند
به همان قدر واقعیت بهار...

 

 

سال نوتون مبارک :)

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

ترنج

 

 

زندگی سخت نیست اگر بتوان با رنج ها راحت بود...

 

مادرتر از استاد؛ علی صفایی حائری

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

مهربونم

 

 

 

با تو همه چیز این زندگی زیباست...

حتا اگر روزگار دستش را تا آرنج توی زهر فرو ببرد، باز شیرین است با تو...

 

 

 

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

شانه به سر

پایم را که از مدرس بیرون میگذارم، لرز همه‌ی وجودم را میگیرد. از ترس دیر شدن درس و مباحثه، لباس پوشیده و نپوشیده رفته بودم سر کلاس. سر و کله زدن با سدحسین روزهای چهارشنبه سخت‌تر است. هم باید مباحثه ناقص نماند، هم مواظب باشی که «سیدها جوشی‌اند، چهارشنبه‌ها بیشتر.» این جمله را همیشه به‌عنوان هشدار به ما میگوید. تا از این سوی حیاط خودم را به حجره برسانم، چند بار نزدیک بود روی یخ‌ها سُر بخورم و به قول محمدهادی پایه‌های اسلام بلرزد و عبای اسلام نقش زمین شود. 

تا به حجره میرسم، جوراب‌حوله‌ای‌هایی را که با هم خریدیم می‌پوشم، پاهایم را می‌چسبانم به بخاری و سعی میکنم لای عبا و پتو گم شوم... بوی نرگس به شلختگی حجره نمی‌آید. حجره را که مرتب میکنم، دوباره یاد تو زنده میشود. البته مرتکب دروغ نشوم؛ باید بگویم سر درس هم چندباری به یادت افتادم، سر مباحثه‌ هم؛ و هم در آغوش آقا سجاد  - که بخاطر بیماری مادرش مجبور شد برگردد همدان - وقتی که داشتیم خداحافظی میکردیم، چند قطره‌ای بخاطر تو اشک ریختم. نرگس‌ها نجاتم میدهند از کرور یاد تو، هجوم اشک‌های خودم. یک نفس سعی میکنم همه‌ی عطرشان را مال خودم کنم. از حجره بیرون می‌زنم، چای‌ساز را پر از آب می‌کنم. چای می‌نوشم که از خاطرم بروی، یاد توصیه‌هایت در مورد ضررهای چای می‌افتم، با یاد تو چای می‌نوشم که از خاطرم بروی!

یک گوشه از حیاط چند طلبه‌ی پایه‌ی یک دارند آدم‌برفی درست می‌کنند، یکی‌شان درآمده که: پیکره‌ی آدم برفی اگر کامل باشد، معصیت است. مجسمه‌ نباید یک پیکر کامل باشد. دیگری می‌گوید: وقتی لبخند آدم‌برفی به سختی چند سنگ‌ریزه است، دستهایش شاخه‌ی درخت، پیکره کامل نیست که؛ حتی پیکوره هم کامل نیست. و با هم می‌خندند. یکی‌شان عوضِ هویج یک تکه پوست پرتغال که به شکل دایره‌ای بریده جای بینی آدم‌برفی میگذارد و میگوید: اون دماغ آدم‌برفی مردم بیرون است که دراز شده، آدم‌برفی حوزه دروغ نمی‌گوید. یک نفرشان بلند می‌گوید بر منکرش لعنت! و بقیه با شوخی و خنده می‌گویند: بیش‌ باد! من اما امروز دروغ گفتم؛ به استاد اختری که بی‌مقدمه از چشم‌هایم پرسید، دروغ گفتم. گفتم نه چیزی نیست، آلرژی دارم، گاهی اینطور میشود؛ ایشان هم با لبخند و بدون اصراری گفتند: چه آلرژی دلداری! من امروز دروغ گفتم و از آدم‌برفی‌های حوزه هم کمتر شدم... 

نماز ظهر را میخواهم مسجد بازار بخوانم؛ به یاد قدیم‌ها. باید یک شانه‌ی نارنجی هم بخرم. امروز که داشتم به موهایم آن شانه‌ی نارنجی کف‌دستی‌ام را میزدم، یک تار موی بلند تو لاش بود، دلم نیامد نداشته باشمش. یعنی نتوانستم نداشته باشمش، با شانه گذاشتمش لای چفیه‌ام. و بعد توی بقچه‌ی کفنم...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت: این قسمتی از یک نوشته‌ی - خیالی - بلند است...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

بازگشت غیرقهرمانانه یا درد و دلی در مورد فیلم چ

فیلم چ یک فیلم بود اما نقد آن منحصر در یک نقد نمیشود، چرا که برای من حاتمی‌کیا فقط یک کارگردان نیست. هر قدر دود موتور حاج‌کاظمِ آژانس شیشه‌ای برای من روح‌افزاست، حاتمی‌کیا هم برایم مهم است. هم خودش، هم نگاهش و هم این سیر تحولش. پس نقد چ، نقد یک فیلم نیست. و البته بنده از این عرصه – عرصه نقد را میگویم – چیزی نمیدانم. این سیاهه فقط یک دردودل است.

راستش عزمم برای نوشتن در مورد این فیلم آنقدر که الان دارم مینویسم، جزم نبود اما نوع توجه‌ها برایم جالب آمد و دلم خواست که چند خطی در این رابطه قلمی کنم؛ توجه‌هایی که گاه از قشر حزب‌الله بعید بود و گاه محاسباتم را در مورد روشن‌فکرمآبان بهم میریخت. و این البته حاصل قلمکاری است که حاتمی‌کیا نامش را شله گذاشته و ما هم – از سر اتفاق - با شله موافقیم.

خب، چند روز پیش فیلم چ را دیدم اما چرا دیدم؟ برخلاف بقیه فیلم‌های حاتمی‌کیا که بخاطر گل روی خودش قدم به سینما میگذاشتم، اولین و مهم‌ترین دلیلم برای دیدن این فیلم شخصیت پرستش‌سزای چمران بود. یقین میدانم که اگر در مورد این شهید عزیز حتا رضا عطاران – زبانم لال – چیزی میساخت، میرفتم و میدیدم. لیکن بر من در سالن سینما جز تعجب و اندوه هیچ نرفت. 

باید اعتراف کنیم که فیلم چ به شدت یک سینمایی کامل با همه ی عوامل مورد نیاز یک واقعه‌ی خیر و شر است. از نظر ساخت قوی و چهارچوب‌مند به نظر میرسد، و جلوه‌های ویژه برای مخاطب حیرت‌آور جلوه میکند. البته بعضی آتش‌ها و افزودنی‌های رایانه‌ای به شدت تصنعی به چشم می‌آمد اما در کل و برای دقتِ نظر عموم خیلی خوب بود. 

از سالهای دبیرستان با این شکوه عرفان آشنا شدم و انس گرفتم. درباره‌اش بسیار خواندم و بسیار شنیدم اما هیچ قبول نمیکنم که چمران قصه‌های من با چمران حاتمی‌کیا تطابق نسبی داشته باشد.  چمران قصه‌های من در زمین جبهه‌ی اهواز به جای کت‌وشلوار لباس رزم به تن دارد، چه برسد به پاوه که نه زمینش زمین است و نه هوایش هوا و نه دشمنش عاقل. چمران قصه‌های من بازرگان‌ها را با اصل خودشان روبرو میکنند، نه اینکه وصالی را به این پرسش برساند که تو از بازرگانی یا از خمینی! چمران قصه‌های من وقتی تمام شهر از جدایی‌طلب و منافق رنگ بی‌رحمی گرفته، حرف از مدارا نمیزند. چمران قصه‌های من، چریکی دنیا دیده است، سوریه و لبنان میتوانند شهادت بدهند، چمران قصه های من جنگ را تا یک پستوی زیر زمینی که از کاه سنگر ساخته‌اند، به انفعال نمی‌کشاند. چمران قصه‌های من پا به عرصه‌ی مذاکره با منافق – آن هم منافق؛ آخر کجای عالم منافق منطق داشت، هویت داشت که باهاش مذاکره کنند، که پاوه دومی‌اش باشد؟! – نمی‌گذارد. 

آقای حاتمی‌کیا ببخشید که چمران تو را چ خطاب میکنم، تو هم همین کار را با چمران من کردی!
فیلم که شروع شد، فریبرز عرب‌نیا را دیدم که این بار برای من چمران شده است. دل توی دلم نبود ببینم و بشنوم ازش که انگار چمران است و گویی آماده بودم برای عاشقانه با چمران؛ اما چشمتان روز بد نبیند، چیزی نگذشته بود که اولین سوتی را در لباس چمران به فرمان حاتمی‌کیا داد: خطاب به یک سپاهی که میخواهد یک چهارپا را از خون‌ریزی و درد شدید خلاص کند، می‌گوید مگر تو خالق او هستی که میخواهی جانش را بگیری؟ بهتر است درمانش کنی. انگار او دکتر قریب است!! و سرش را می‌اندازد پایین و میرود. و البته این همه‌ی آن چیزی است که در این فیلم اتفاق می‌افتد و حاتمی‌کیا شاید ازش خبر ندارد.

حاتمی‌کیا میخواهد برای ما از اثر خردورزی و مصالحه‌جویی در برطرف کردن آتش جنگ و فتنه‌ها بگوید. پس سراغ چمران میرود. او را که شخصیتی عالم و خردورز و عارف یافته و یافته‌ایم، به صحنه‌ی فیلم خود می‌آورد و برشی از زندگی او را انتخاب میکند و شروع میکند به ساختن و حرفهای مورد علاقه‌اش را در دهان او میگذارد، او که دستش از این دنیا کوتاه است. مثلن – با اینکه میدانیم چمران به قول خودش چون ماهی می‌غلطید در مبارزه – آقای چ را تا مرز کسل به نظر رسیدن پیش می‌برد که یعنی او خیلی انسان آرامی است. معلوم می‌شود خود کارگردان آرامش را در چرت می‌بیند. حاتمی‌کیا میخواهد بگوید که رزمندگان ما برای مبارزه با منافقین از عقل بهره‌ها می‌بردند و جنگ را آخرین راه میدانستند اما نمیداند که این معنا با گرفتن اسلحه و ممانعت از دفاع و با چرت و بی‌حسی و لباس پلوخوری حاصل نمیشود. فکر میکنم حاتمی کیا دلش لک زده برای کف و سوتِ مخاطبانِ نوکِ‌دماغ‌بینِ از خود راضیِ تهرانیِ بالاشهرنشین که حرف آنها را زده که هر کس لباس دفاع به تن دارد، عقل از سرش پریده و بی‌ترمز از طوق قرمز دور گردنش فرمان میگیرد. 

خب، چه اتفاقی می‌افتد در ادامه‌ی فیلم؟ در ادامه‌ی فیلم هیچ اتفاق خاص دیگری نمی‌افتد، همه‌ی فیلم، بی آنکه ابراهیم و دوستانش بدانند، همان صحنه‌ی ممانعت و کسالتی است که در مورد آن حیوان زبان‌بسته از سوی چ رخ داد. آقای چ در پاوه از مقاومت و اسلحه به دست بودن گروهی از رزمندگان سپاه انتقاد میکند و سعی میکند برای نجات آنها راهی را انتخاب کند که نه در هیچ سند تاریخی وجود دارد و نه عقل آن را می‌پذیرد. سر آخر هم با انتقال مزمن مجروحان از این سوی شهر به آن سوی دیگر، هربار جایی را نشان منافقین میدهد که بیایند بگیرند و بگیرند و بگیرند. در واقع آقای چ سر پاوه ی زبان‌بسته همان بلایی را آورد که سر آن زبان‌بسته آمد. نه اجازه داد مقاومت کار خودش را انجام دهد و نه روشی که پیشنهاد میداد، نتیجه‌بخش بود و نه به پیشنهاد خود جامه‌ی عمل پوشاند...

راستش باید بار دیگر به تدبیر امام احسنت گفت بابت آن پیام طوفانی؛ اگر نبود آن پیام امام معلوم نبود حاتمی‌کیا چطور میخواست آن باریک‌تر از مو را جمع بکند. فرض کنید شهر پاوه به دست منافقین افتاده و فقط چهار تن از رزمندگان در کنجی از یک زیرزمین، از کاه سنگر ساخته‌اند و منتظرند که دموکرات‌های مست چهار پله را بیایند پایین یا نیایند و این ساختمان را هم به عاقبت دیگر خرابی‌ها بکشانند که یک دفعه نمی‌آیند و نمیکشانند و می‌روند و نشان می‌دهند که معجزه هنوز هم می‌تواند اتفاق بیفتد... (تعجب دوباره ی خودم! حضار که هیچی!)



میخواستم کمی از حاتمی کیایی بگویم که این روزها برداشت کرده‌ام؛ ابتدائا بازگشت ایشان به عرصه‌ی فیلمهای با سر و ته دفاع مقدسی را تبریک عرض کنم و در ادامه از حاج کاظمش سخن به میان آورم. از اسپند روی آتشی حرف بزنم که سرفه‌های عباس را توان نداشت. از اینکه چقدر حاج کاظم برای ما ملموس بود و یک روزی نقش اول بود و محوریت داشت و امروز شهید اصغر وصالی کسی شبیه حاج کاظم، یک جوان تندرویی است که باید با لبخند و جواب‌های کلی آرامش کرد. یک جوان بی‌ترمزی است که سعی شده با کارهای آقای چ قلابی بودنش مشخص شود. یک جوان پر هیجان که آرامش آقای چ مثل آبی است به آتش او... اما هر چه بیشتر یک جوان، یک جوان میکنم، بیشتر لمسش میکنم و کمتر آقای چ را میفهمم. برای من اصغر وصالی چمران‌تر از آقای چ بود. 


در هر صورت چ حتا نزدیک‌های چمران هم نبود، چه برسد به اول چمران. با بی‌رحمی شاید بتوان گفت چ مثل چرت... بخاطر همین بود که با شله موافق بودم! اتفاق غم‌انگیزی که برای مخاطبان ساده‌ای چون من می‌افتد، این است که برایمان هم مختار و هم چمران یکجا خراب شد... 


+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

مناجات

اگر بنایت به باز نکردن بود

در نمی‌گذاشتی...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

فارق از خود شدم و ...

آنکه امام گفت فارغ از خود شدم، با این حال من فرق دارد. او از خود پر شد، از خودش به پایان رسید و رسید، از خودش کارش به اتمام رفت و رفت. من اما فرق میکنم. بله؛ من فرغ ندارم، من فرق دارم. این روزها من فارق از خود شدم. دوستان و آشنایان و نزدیکان و نزدیکترینِ زندگی ام فهیمده اند که من از خودم نه تنها فارغ نشدم که از آن طرف بام افتاده و فارق از خود شدم...

با خودم می گویم اینکه یک عده زیرپوستی و پیوسته و آهسته و با طعنه و صراحت و الخ بهت بگویند خیلی عوض شدی و تو هی با خودت بگویی هنوز اکثریت قاطع رای ها بر این نظر نیستند، چیزی را حل نمیکند. این فرق ها را همه فهمیده اند. دست تو رو شده است. تو دیگر آن رائح نیستی و این خانه دیگر - فعلن - خانه ی تو نیست. کما بیش چسب بین علی‌اکبر و رائح دست خوش سرما و رطوبت حال و روز من قرار گرفته و دارد ور می آید، و به کسی نمی چسبد... کلمه ها روی صفحه می ماسد، بر زبان جاری نیست... باد غم بین واژه ها می دود... غمباد توی گلوی جمله هاست... سفیدی روی رائح از سادگی نیست دیگر، از روحی است که ندارد... 

از فرق سر تا نوک انگشت پا با آنچه ادعا داشتم و حتا بوده ام فرق دارم... کسی باید بیاید و دست نوازش مهربانش را بکوبد توی صورتم...

+       علی‌اک‍ب‍‌ر  | 

مطالب قدیمی‌تر