شاید الان که اینها را مینویسم آب از سر گذشته و استخوانهای این رفتار از پوکی درآمده باشد. هر چه فکر میکنم تاریخ تولد این فرزند ساکت و بیدست و پا را یادم نمیآید. مادرش چه کسی بوده؟ و اصلا چه شد که این طور شد؟! در خاطرم نیست. شاید نتوان درست برای آن یک فرآیند مشخصی در نظر گرفت. مثل یک آب روان به جان بسیجی نشست و شد هفتاد الی صد در صد رفتارش. هر چه هست الان آنچه اکثر رفتار یک بسیجی را تشکیل میدهد سکوت است. این را همان هشتاد و هشت با پوست و گوشت و استخوان درک کرده بودم. فهمیده بودم که هر کس در هر مجموعه ای از این نظام هر اشتباهی انجام می دهد، گردن بسیجی جماعت می اندازد و دِ برو که رفتیم و این جوان بسیجی است که باید فحشش را بخورد و هیچ نگوید و آرام بنشیند که نکند پنجه ای به رخ آن مجموعه کشیده شود. هر چه هست وابسته به نظام محبوبش است. اینها البته برای هیچ کسی پوشیده نیست. من هم که امروز دست به نوشتنش می برم از خدا می خواهم از این مسلک دور نشوم. و سکوت تا انتها یارم باشد. اما این نوشته نه بخاطر شدت گرفتن سکوت بسیجی هاست. بلکه این دود آتش پر رویی و اشتباهات پشت سر هم دیگران است که برافروختند.
داستان را از کمی قبلتر و مهم تر شروع می کنم؛ شاید کسی نخواهد این را باور کند و به فهمستان وجودی خودش بسپارد اما این یک حقیقت است که یک تجمع برای حمایت از یک ملت مظلوم می تواند حسابی در روحیه و امید آنها اثر بگذارد. بحرینیهایی که شده اند ملت یکپارچهخون منطقه. ذکرشان یا زهرا است و وردشان یا حیدر. جوانانی که بعد از گفتن ربنا الله، استقامت ورزیدند و حالا ملائکه اند که تنزل می یابند و صف می کشند تا از قلبشان خوف و حزن را بزدایند. حالا نقش ما در مقابل این قطار، فقط گاهی تجمع و چندی شعار و مشتی برائت و دندان غضب نشان دادن به آل سقوط است. فکر می کنید روحیه دادن و حمایت کردن تاثیر کمی دارد؟! گفتن کلمه «نترسید!»، «حمایتتان میکنیم!» به درد نمیخورد؟! اگر این طور بود که خداوند ملائکه را نازل نمی کرد تا حزن و خوف را از قلب استقامتورزان بربایند. باید کسی از خارج گود بیاید و بگوید «لنگ ش کنید آن وهابی بیلُنگ را. خدا با شماست.» یادم می آید ایام شهادت شهید روشن، وقتی در اقصای اروپا عکس آن شهید بزرگوار و علیرضای نازنینش در دست مردم بلند شده بود، چقدر خوشحال بودم و احساس می کردم که حسابی آسمان یافته م. اصلا همین که در بعضی از کشورها عکس به اهتزاز در آمده دو اماممان را مشاهده می کنیم مگر کم خوشحال میشویم؟! مگر به روحیه مبازره مان چندین واحد افزوده نمی شود؟! شما یقین کنید آبدارچیها هم در سازمان هایی مثل تبلیغات و مانند اینها این را بهتر از من می فهمند. فکر کنید با این همه شعور، سازمان تبلیغات اسلامی می گذارد کارد به استخوان برسد و آب از سر بگذرد و بحرین تا مرز بلعیده شدن توسط مارهای خوش خط و خال و خائنین حرمین پیش برود، بعد یادش می افتد که یک نماز جمعه ای هست و میشود بعد از آن اعتراض کرد به این همه جنایت. و خنجر جنایت حرف نزدن را در نیام کرد. آخر مومنین، اینکه مردم آن روز شرکت کردند، نشانه این است که اگر شما هر وقت دیگری هم اعلام می کردید این مردم می آمدند. و مشت مشت دهان نامردمان را جر می دادند. چرا نکردید؟! اینجاست که بسیجی افسار مرکب سخن را می کشد. ابا می کند که شبیه یاوه گوهای آن ور آبی همین طور دهانش را باز کند و ببافد و ببافد و ببافد...
دیروز مقابل سازمان ملل یک تجمع بزرگ از بسیجی ها تشکیل شد. حدود هفتصد هشتصد نفر. تازه از اعتراض قبلی بیش از دور روز نمی گذشت. هر چه بود من نبودم. فقط شنیدم. اشتباها رفته بودم مقابل سفارت بحرین. و بعد از آن هم اشتباهاتر برده شدم به یکی از کلانتری های اطراف. شاید تعجب آور باشد اما یکی از مقاطعی که بسیجی سکوت می کند و کتک می خورد همین جاهاست. البته من که در شان و قد یک بسیجی نیستم. اما هر کس که می خواهد خودش را به کسی یا جایی شبیه کند کارهای آنها را انجام می دهد. سکوت کردم. مقابل سفارت دیدم که شلوغ شد. تازه رسیده بودم. خودم را به شلوغی رساندم. یک بسیجی را چند مامور تنمند نیروی انتظامی گرفته بودند و به ضرب و شتم وارد ماشین می کردند. بعد از انتقال آن بسیجی ها که بعدا فهمیدم فقط آن یک نفر نبود، شروع کردن به متفرق کردن جمعیت. من اما هنوز در حلاجی این بودم که چه شده است مگر؟! یک دفعه از پشت یک مامور دستم را گرفت و گفت: این را هم ببرید. چند نفر دیگر هم اضافه شدند و هر چه میتوانستند شدت عمل به خرج دادند تا با همه ی نیرو این چند پاره استخوان را پرت کنند توی ماشین. نیروی انتظامی ای که شاید در نبودش خیلی از مشکلات برای جامعه پیش میآمد و خودم دست عمده ی نیروهای این رکن اساسی را می بوسم، گاهی افراد دست لق و دهان لق هرزهرشدی در آستین خود -ناخواسته- دارد که یک دفعه آدم احساس می کند این رفتار هیچ ربطی به نیروی امیر المومنین ندارد و انگار نه انگار که امام برای این نیرو سه اصل «رحمت، عزت و قدرت» را سرلوحه قرار داده است. عمده آدمهای این نیرو گاهی آنقدر خوب رفتار می کنند که حادثه ی تلخ کهریزک از یاد می رود. حادثه ای که امام را به سخن گفتن از آن واداشت. گاهی هم معدود افرادی دارد که رفتارشان حادثه خوش نمی گذارند برای آدم. عموم این رفتارها بازگشتش به سمت خود نظام است. و این انتقاد کردن به معنی قطع کردن بوسه بر دستان و لباس مقدس -چه بسا در حد لباس روحانیت- این نیروی انقلابی نیست. اما معلوم میشود که گزینش و فعالیتهای فرهنگی -که به عقیدتی-سیاسی معروف است در این جاها- به خوبی انجام نمیشود. آنقدر که مامور انتقال من در راه به بحرین و تجمع و چیزهای دیگری که توان بیشتر توضیح دادنش را ندارم، توهین می کرد. و من بسیجی فقط همین جا را دارم تا بگویم: بخدا این یک لکه بر نیروی انتظامی است. ربطی به خود نیروی انتظامی ندارد. ربطی به بسیج ندارد. ربطی به حزب اللهی ها ندارد. ربطی به همه ی نظام ندارد. من یک تاکسی رانِ از خدا بی خبر نیستم که هر چه از دهانم در آمد به آن چند ده نفر مخاطب روزانه م بگویم. من یک وب دارم، با یک سبد مخاطب مجازی. می خوانند و می روند. گاهی هم که خوششان نیاید ابراز نمی کنند تا پیگیر شوم. دلیل بیاورم. حرف بزنم. می ترسند، خسته اند یا هر چه نمی دانم. می ماند برایم معده دردی عصبی و چند نقطه درد و سکوت. همان فرزند ناخوانده ای که هیچ وقت به فکر دفاع از خود نیفتاده است. بسیجی اینگونه است دیگر.

